.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۴۳۳→
اخمام رفت توهم وبالب ولوچه آویزون خیره شدم بهش...
سرخوش خندید ولپم وکشید...میون خنده هاش گفت:چرا این شکلی شدی؟...وقت خواب نیست دیاناخانوم!خواب باشه واسه یه موقع دیگه...الان وقت تلاش وکوششه!برو آماده شو باید بری دانشگاه.
خواب آلود گفتم:نمیشه.نمی تونم.کی حال رانندگی داره کله صبحی؟!بیخیال...
به خودش اشاره کرد وگفت:من اینجا نقش برگ زائد هویج وبازی می کنم؟
با این حرفش،نیشم باز شد...باذوق گفتم:یعنی من ومی رسونی؟
- معلومه که می رسونمت!از این به بعد هرروز صبح باهم ازخونه میزنیم بیرون...تورو می برم دانشگاه وخودمم میرمشرکت.روزاییم که کلاس نداری باهم میریم شرکت تا هم تو یه چیزای عملی وفنی یاد بگیری وهم من با دیدنتانرژی بگیرم...چطوره؟!
دستام وبه هم کوبیدم ونیشم عریض تر شد...
- عاشقتم ارسی!
وبه سمتش خم شدم وبوسه ای روی گونه اش نشوندم.
ازش که فاصله گرفتم،دستش وگذاشت روی گونه اش...درست همون جایی که من بوسیده بودم...چشمکی زد وباشیطنت گفت:نه...مثل اینکه یخت باز شد!...خوابت میومد توشوک بودی مغزت فرمان نمی داد!
**********************************
داشت می پیچید توفرعی تا از جلوی در دانشگاه سر دربیاره که جیغ زدم:
- نه ارسی...نرو دم دانشگاه!
با جیغ من،زد روی ترمزو...بوق ماشینای پشت سری بود که اعصاب خورد کن وممتد توی گوشم می پیچید.
ارسلان دوباره حرکت کرد وبه کنار خیابون رفت...ماشین وپارک کرد وبرگشت سمتم...خیره شدتوچشمام...باتعجب گفت:چرا؟!
آب دهنم وقورت دادم وباترس گفتم:هیچی...همین جوری گفتم!
- همین جوری؟...
نگاه خیره اش عذابم می داد...نگاهم وازش گرفتم وسرم وپایین انداختم...من من کنان گفتم:خب...همین جوریِ همین جوریم که نه...
- پس چی؟...نکنه نمی خوای کسی من وتوروباهم ببینه؟
حس کردم لحنش بوی دلخوری میده...سرم وبلند کردم وخیره شدم توچشماش.درست حدس زدم...از حرفم دلخور شده بود!ناراحتی وهمون حس دلخوری رو تونگاهش لمس می کردم.
لبخندی روی لبم نشوندم وبرای به دست آوردن دلش مهربون تر شدم:
- نه ارسی...این چه حرفیه؟واسه چی نباید بخوام کسی من وبا توببینه؟...
کلافه پرسید:اگه دلیلت این نیست پس چیه؟
نگاهم وازش گرفتم وبه روبروم خیره شدم...
نمی خواستم دلیلم وبهش بگم ولی مجبورم کرد!
لبم وتر کردم وزیرلب گفتم:نمی خوام بیای دم دانشگاه تا با اومدنت دوباره داغ دل دخترای دانشگاه تازه بشه و واسه رفع دلتنگی بیان باهات لاس بزنن!...نمی خوام یه گله دختر بریزن سرت ونیشاشون باز بشه...نمی خوام با ذوقوشوق نگات کنن... نمی خوام دخترای این دانشگاه واست بمیرن...نه تنها دخترا اینجابلکه دخترای هرجای دیگه!نمیخوام کس دیگه ای به جزخودم برات بمیره...می خوام این جون خودم باشه که برای تو فدامیشه نه جون کس دیگه ای...
بغض کرده بودم...نگاهم وازروبروم گرفتم وخیره شدم بهش...بغض آلود گفتم:می فهمی یانه؟!...
لبخند مهربونی روی لبش نشوند...از همونایی که دلم وزیرو رو می کرد!توجاش جابه جا شد وطوری نشست که درست روبروم قرار گرفت...نگاه مشکیش ودوخت بهم ومردونه ومحکم جواب داد:
- مطمئن باش هیچ وقت هیچ دختری به جز تو به چشمم نمیاد!...
سرخوش خندید ولپم وکشید...میون خنده هاش گفت:چرا این شکلی شدی؟...وقت خواب نیست دیاناخانوم!خواب باشه واسه یه موقع دیگه...الان وقت تلاش وکوششه!برو آماده شو باید بری دانشگاه.
خواب آلود گفتم:نمیشه.نمی تونم.کی حال رانندگی داره کله صبحی؟!بیخیال...
به خودش اشاره کرد وگفت:من اینجا نقش برگ زائد هویج وبازی می کنم؟
با این حرفش،نیشم باز شد...باذوق گفتم:یعنی من ومی رسونی؟
- معلومه که می رسونمت!از این به بعد هرروز صبح باهم ازخونه میزنیم بیرون...تورو می برم دانشگاه وخودمم میرمشرکت.روزاییم که کلاس نداری باهم میریم شرکت تا هم تو یه چیزای عملی وفنی یاد بگیری وهم من با دیدنتانرژی بگیرم...چطوره؟!
دستام وبه هم کوبیدم ونیشم عریض تر شد...
- عاشقتم ارسی!
وبه سمتش خم شدم وبوسه ای روی گونه اش نشوندم.
ازش که فاصله گرفتم،دستش وگذاشت روی گونه اش...درست همون جایی که من بوسیده بودم...چشمکی زد وباشیطنت گفت:نه...مثل اینکه یخت باز شد!...خوابت میومد توشوک بودی مغزت فرمان نمی داد!
**********************************
داشت می پیچید توفرعی تا از جلوی در دانشگاه سر دربیاره که جیغ زدم:
- نه ارسی...نرو دم دانشگاه!
با جیغ من،زد روی ترمزو...بوق ماشینای پشت سری بود که اعصاب خورد کن وممتد توی گوشم می پیچید.
ارسلان دوباره حرکت کرد وبه کنار خیابون رفت...ماشین وپارک کرد وبرگشت سمتم...خیره شدتوچشمام...باتعجب گفت:چرا؟!
آب دهنم وقورت دادم وباترس گفتم:هیچی...همین جوری گفتم!
- همین جوری؟...
نگاه خیره اش عذابم می داد...نگاهم وازش گرفتم وسرم وپایین انداختم...من من کنان گفتم:خب...همین جوریِ همین جوریم که نه...
- پس چی؟...نکنه نمی خوای کسی من وتوروباهم ببینه؟
حس کردم لحنش بوی دلخوری میده...سرم وبلند کردم وخیره شدم توچشماش.درست حدس زدم...از حرفم دلخور شده بود!ناراحتی وهمون حس دلخوری رو تونگاهش لمس می کردم.
لبخندی روی لبم نشوندم وبرای به دست آوردن دلش مهربون تر شدم:
- نه ارسی...این چه حرفیه؟واسه چی نباید بخوام کسی من وبا توببینه؟...
کلافه پرسید:اگه دلیلت این نیست پس چیه؟
نگاهم وازش گرفتم وبه روبروم خیره شدم...
نمی خواستم دلیلم وبهش بگم ولی مجبورم کرد!
لبم وتر کردم وزیرلب گفتم:نمی خوام بیای دم دانشگاه تا با اومدنت دوباره داغ دل دخترای دانشگاه تازه بشه و واسه رفع دلتنگی بیان باهات لاس بزنن!...نمی خوام یه گله دختر بریزن سرت ونیشاشون باز بشه...نمی خوام با ذوقوشوق نگات کنن... نمی خوام دخترای این دانشگاه واست بمیرن...نه تنها دخترا اینجابلکه دخترای هرجای دیگه!نمیخوام کس دیگه ای به جزخودم برات بمیره...می خوام این جون خودم باشه که برای تو فدامیشه نه جون کس دیگه ای...
بغض کرده بودم...نگاهم وازروبروم گرفتم وخیره شدم بهش...بغض آلود گفتم:می فهمی یانه؟!...
لبخند مهربونی روی لبش نشوند...از همونایی که دلم وزیرو رو می کرد!توجاش جابه جا شد وطوری نشست که درست روبروم قرار گرفت...نگاه مشکیش ودوخت بهم ومردونه ومحکم جواب داد:
- مطمئن باش هیچ وقت هیچ دختری به جز تو به چشمم نمیاد!...
۱۴.۵k
۲۳ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.